۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

تردید



وقتی جمله ای با عبارت "تردیدی نیست که" شروع میشود، تقریبا تردیدی نیست که حتی در خود این جمله تردید هست. خبری که خودش جای تردید باشد، نتیجه تردید باری نیز به دنبال خواهد داشت.
البته رفع تردید از راه اثبات امکان پذیر است، اما برای یک عبارت خبری استدلال یا اثبات استقرائی را به زحمت بتوان معتبر دانست. 
یک گام اساسی در ایجاد باور، رفع تردید است و تا تردید مرتفع نشود باور میسر نیست.
از طرف دیگر اصول اقتصادی ثابت کرده است تا تقاضایی نباشد، عرضه فایده ای ندارد. به عبارتی قیمت چیزی که برای آن تقاضایی نیست صفر است. یا به عبارت روشن تر بی ارزش است.
پس اگر میبینیم که در عصری که برای سفر به کرات دیگر برنامه ریزی و حساب گری میشود، عده ای فروشنده چیزهایی هستند پر از تردید، لاجرم عده ای خریدار این تردید ها هستند.
آنچه به عقل من میرسد اینکه، اصولا انسان نباید چندان به تردید علاقه داشته باشد. مثلا فرض کنید شما مردد هستید غذایی که میل میکنید را دوست دارید یا نه، و یا حتی از آن بدتر، شما مردد هستید اصولا این غذا سلامتی شما را به خطر نخواهد انداخت. نوشته اند در اواخر قرن هجده میلاد "کنت دو می" نامی زندگی میکرده که دنبال اکسیر جوانی میگشت، اما از آنجا که به ظن تاریخ نگار آدم کودنی بوده خود را مسوم کرده و موجب مرگ خود شده.
خوب در همین خبر تردد موج میزند. نخست در صحت و صداقت بنده، دوم در صداقت تاریخ نگاری که من مطلب را از روی دست او نوشته ام، سوم در اینکه اصولاً جناب کنت فوق الذکر به همین علت مرده باشد و البته با کمی مداقه می توان به سهولت چهارم و پنجم و ... را هم یافت. 
حالا بیایید به طرف دیگر این مثال توجه کنیم. اصلا چنین کنتی با مشخصات فوق الذکر وجود داشته یا نه چه دردی از تاریخ نگار، بنده و تو به عنوان خواننده دوا میکند. یا به بیان مودبانه تر اصولا فایده اش برای ما چیست. یا لااقل اگر فرض کنیم برای تاریخ نگار فایده داشته تا کتابی بنویسد و پولی به جیب بزند و برای من فایده دارد تا مطلبی به وبلاگم بیافزایم برای تو چه فایده ای دارد که میخوانی؟ بله سر گرمت میکند (البته مرا هم). پس باز موضوع همان بازار است. بازار مکاره ای که تو خودت خریدار سطوری پر تردید هستی تا وقت گرانبهایت را بیهوده صرف چیزی کنی که مالآمال از تردید است و تازه فقط سر گرمت کرده است.  

میخواهی باور کن میخواهی باور نکن؛ تا تردید بخری جزء طبقه اعلا نخواهی بود. البته حداقل به نظر من ارتقا طبقه از راه تردید فروشی نیز شرافتمندانه نیست. با این حال این متن مربوط به تردید بود. شرافت ربطی به آن ندارد. 

۱۳۹۵ فروردین ۳۰, دوشنبه

انوره دوبالزاک

شخصا آشناییم با بالزاک از اهواز و خرید کتاب باباگوریو شروع شد. 
در اهواز و پس از پایان دوره خاتمی، دچار تبی شدم که شروع کردم به تحریم کردن. با دلایل مختلف تئاتر، سینما، نمایشگاه کتاب و خیلی چیزهای دیگه، یکی بعد از دیگری از نظر من و به صورت شخصی تحریم شد. با تحریم نمایشگاه کتاب خرید کتاب های ترجمعه و چاپ شده در دوران قبل از انقلاب به رویکرد جدید من برای اشتیاقم به کتابخونی تبدیل شد. کتاب باباگوریو اثر دوبالزاک هم یکی از یادگارهای همون موقع و همون تب هست. 

دوبالزاک، نویسندهٔ شهیر فرانسوی است و او را رهبر مکتب ناتورالیسم اجتماعی در ادبیات می‌دانند. در «کمدی انسانی» که نامی است که دوبالزاک برای مجموعه آثار خود شامل چند رمان و داستان کوتاه برگزیده‌ است، افراد مختلفی از تمام طبقات اجتماعی جامعه فرانسه جا گرفتند. 

در لینک زیر هجده مورد از آثار ترجمه شده دوبالزاک رو برای دانلود گذاشتم. تا جایی که من میدونم به دلیل اینکه این آثار قبل از انقلاب چاپ شده و بنگاه انتشاراتی تعطیل شده یا تغییر هویت داده و یا مترجم فوت شده، اصولا هیچ کدم از این آثار مشمول حق مولفین نمیشه. 

تصویر زیر هم مجسمه یادبود این نویسنده شهیر در پاریس در بلوار فریدلند هست.  

https://www.dropbox.com/sh/1vjp8z3lbbnguj4/AABpGJ28B54dU4jyW10ytmb7a?dl=0


۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

ماه رجب در پاریس

دیشب اولین شب ماه رجب برای من در پاریس بود.
امیدوارم خدا ما رو اهل ماه رجب قرار بده. 


این هم دو عکس از ماه زیبای رجب در آسمان پاریس

۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

سحابی جبار

بالاخره در اولین ساعات جمعه 14هم فروردین ماه در آسمانی که پس از بارش کمی باران صاف و عاری از غبار شده بود، تونستم اولین عکس نجومیم از اجرام عمیق آسمان (Deep Sky) رو بگیرم.
سال ها بود آرزوی چنین کاری رو داشتم و موفق نمیشدم.
عکس سحابی جبار یا همون جرم شماره 42 از مجموعه اجرام مسیه (M42) هست که توسط تلسکوپ نیوتونی 8 اینچی مشاهده شده و عکس  با 2.5 ثانیه نوردهی گرفته شده. رنگ قرمز سحابی تقریباً در عکس قابل تشخیص هست.
البته از نظر تقویم قمری عکاسی در زمان نامناسبی انجام شده، چون نزدیک به نیمه ماه قمری و در نتیجه ماه کامل بوده و نور ماه قدر ظاهری سحابی رو خیلی کاهش داده.


هسته مرکزی چهار ستاره هست، که به دلیل اندک لغزش دوربین در عکس قابل تشخیص نیست.

عکس های بعدی به ترتیب توسط هابل و یک تلسکوپ حرفه ای تحقیقاتی گرفته شده اند.


اینهم عکسی از ماه در زمان عکاسی سحابی جبار که با وجود اینکه دلم نمیاد اینطور بگم، ولی حضورش دیشب کمی مزاحم بود.
در لینک هم اطلاعاتی جالبی از سحابی جبار در اختیار هست.


۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه

آخرین روزهای سال 93 و نخستین روزهای سال 94

عمر وبلاگم به چندین سال میرسه، اما حتی به قدر چند ماه هم مطلب توش ننوشتم.
مشغله و گاه تضاد فلسفی که اصلاً چرا باید احساس یا اندیشه درونی خودم رو بنویسم، همون دلیلی که در چند وقت اخیر بیشتر فعالیت های فیسبوکی من رو هم محدود به خواندن مطالب دیگران و نهایتا لایک کردن برخی از این مطالب کرده!

سال 1393 با آخرین حضور من در این سال در مجلس شب دوشنبه و بعد پرواز به ترکیه برای مصاحبه سفارت تمام شد. سفری که اگرچه شهر آنکارا رو اصلا نپسندیدم، اما تجربیات و مشاهدات جالبی برام داشت.

شروع سال 94 اما تقریباً با یک نوروز روتین همراه بود. نوروز یعنی روز نو، روز جدید، تغییر و شکوفایی بهار، اما خود نوروزها در گذر سال های متمادی به یک واقعه روتین و یکنواخت تبدیل شدن. البته نوروز امسال از یک جهت کاملاً متفاوت بود و اون هم یکی از بازدیدهای امسال بود.
و البته نوروز امسال در روز پنجم، وقتی آسمان تا حد قابل قبولی صاف شد، با یک رصد خورشیدی و ثبت چند لکه همراه بود. بهانه ای برای نوشتن در این وبلاک در ابتدای سال جدید.




مطالب خواندنی در پیوندهای زیر در مورد این لکه ها پیدا میشه.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

صمد بهرنگی


امروز یه مجموعه از داستان های صمد بهرنگی رو آپلود کردم.
این مجموعه روی Google Drive خودم آپلود شده و از طریق لینک زیر قابل دسترسیه:




صمد بهرنگی


صمد در ۱۳۱۸ در محله‌ چرنداب شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش زهتاب بود. پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال آموزگار شد و تا پایان عمر در آذرشهر، ممقان، قاضی جهان، گوگان، و آخی جهان در استان آذربایجان شرقی ایران که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.

در مهر ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به دوره شبانه دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامه پایان تحصیلات ادامه داد.

بهرنگی در ۱۳۳۹ اولین داستان منتشر شده‌اش به نام عادت را نوشت. که با تلخون در ۱۳۴۰، بی‌نام در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت. او ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به ترکی آذربایجانی از جمله ترجمه شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده‌است. وی در کتاب کندوکاو در مسائل تربیتی ایران کلمات عربی به عاریت گرفته شده از عربی را بخش بزرگی از اشتراک زبان‌های ایرانی از جمله ترکی آذری با فارسی دانسته‌است. و به همین دلیل خواستار عدم حذف آنان با بهانه‌های باستان‌گرایی و تاکید بیشتر بر این لغات در هنگام آموزش فارسی به کودکان آذربایجانی شده بود.

بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ (در سن ۲۹ سالگی) در رود ارس و در ساحل روستای شام‌کوانیک یا کاوانی غرق شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه شتربان در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. پیکرش در گورستان امامیه تبریز دفن شده‌است.

دو نظریه درباره مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل شایعه بحث‌هایی وجود داشته‌است مبنی بر کشته شدن او به دستورِ و به دستِ عوامل حکومت پهلوی. اما نظریه دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده‌ است.

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

هوشنگ گلشیری

هوشنگ گلشیری ، از بزرگترین دانستان نویسان معاصر و به نظر یزدانی خرم تاثیر گذار ترین فرد بعد از هدایت است ، اگر چه بیشتر منتقدین ادبی دیگر با وجود جمالزاده ، علوی و آل احمد جایگاه نثر گلشیری و تاثر گذاری اون رو عقب تر از دوم و هدایت رو خیلی بعد تر دانستن اما وجه اهمیت این دو به خصوص در داستان کوتاه یعنی اون جایی هست که بقیه چیرگی کمتری دارند.
هدفم معرفی یا تحلیل نیست ، تو این پست قصدم آپلود کردن مجموعه ای البته ناقص از کارهای گلشیری هست و سه خط بالا هم مقدمه است . این مجموعه وصله پینه شدست و هر تکه اش از جایی جمع شده فقط چون در مقدمه کتاب نیمه پنهان ماه که به همت همسر گلشیری و دو سال بعد از فوتش چاپ شد از اینکه گلشیری در داستان کوتاه نقش خیام در رباعی رو پیدا کرده و هرکه کاری رو پیدا میکنه که خالقش رو نمیشناسه به او منتسب میکنه ، دقت کردم کارهایی رو آپلود کنم که خود گلشیری یا همسرش تعیید کرده باشن .
این فایل زیپ شده مجموعه ای از آثار گلشیری هست که امید وارم بپسندید.

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

من و بابام

امروز خیلی اتفاقی یاد محبوب ترین کتاب دوره ی بچگیم افتادم . اگر چه در واقع هنوز بزرگ نشدم ولی کاش واقعا هنوز اونقدر بچه بودم. بگذریم از محبوب ترین کتاب دوره ی بچگیم میگفتم ، سه جلدی قصه های من و بابام ، خاطره انگیز و زیبا ، ساده و دوست داشتنی ، یاد آور همه ی زیبایی همای وقتی که بچه بودم .
اثر مرد بزرگی به نام اریش اوزر که به خاطر مخالفت با دیکتاتوری هیتلر در دوره ی نازی به زندان افتاد ، این مجموعه رو در زندان نوشت و برای هزاران کودک در سراسر جهان یادگاری از زیبایی و سادگی به جا گذاشت و سرانجام هم توسط جلادان نازی اعدام شد .
نسخه pdf کتاب رو آپلود کردم که امیدوارم برای اونایی که مثل من از این کتاب خاطره ها دارن شادی بخش باشه.




۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

پیامبر

پیامبر

پیامبر به قریه آمد،
                           افسار الاغی در دستش،
                                                          همه رستگاری بارش کرده بود.

پیامبر به قریه آمد،
                         در آن ساعتی که دخترکان جوان ترانه می سرودند،
                                                                      و نان می پختند،
                                             و گل های بنفشه را دسته می کردند.
                         در آن ساعتی که پسرکان جوان گندم ها را درو می کردند،
                            ترانه هایی برای معشوقشان  با شرم زمزمه می کردند.
 در آن ساعتی که کهنسالان قریه در کوچه ها،
                                                      در بازار،
                                                            به هم خوشبختی هدیه می دادند.

پیامبر آمد،
              و فریاد بر آورد،
                                    اینک رستگاری،
                                                          ارمغان من از برای شما.
و مردمان قریه که عشق داشتند و محبت و خوشبختی،
                                                                      و دانه ی گندم و برگ ریحان،
          در اندیشه از این کالای جدید،
                                               این رستگاری،
                                                                   به گرد پیامبر حلقه زدند.
حلقه ای از پس حلقه ای،
                                 و جماعتی در پی جماعتی،
                                                                   همه مشتاق در چیستی رستگاری.
و پیامبر رستگاری را در پس نقابی از ایمان ارزانی داشت،
                                                     و فریاد بر آورد:
                                                                           هان، اینک رستگار شوید
                                                                            و فرمانروایان زمین
                                                                            حاکمان همه وقت و همه جا.
آنرا به رایگان به شما میدهم،
                           گندم هایتان را نمی خواهم- ایمان و شمشیر به شما می بخشم،
                                      ترانه هایتان را نمی خواهم- فریاد کشیدن می آموزانمتان.
و اهل قریه ایمان آوردند،
                                 همه رستگار شدند،
از آن رستگاری که در پس ایمان بود،
                                         ایمانی شوم به شمشیرهایی آخته،
                                                                            و درفش هایی برافراشته، سرخ رنگ.
مومنان در رستگاری بر هم پیشی می گرفنتند،
                                                           و ایمان را بر سر شمشیر به هر کجا می بردند،
                                                           و درفش رستگاری را بر می افراشتند.
ناگاه،
        پیامبر ... مرد،
                           و نقاب از چهره ی رستگاری برافتاد،
                           و جسد پیامبر که وصیت کرده بود:
                                                                        نسوزانند،
                                                                        و دفن نکنند،
                                                                        و نه مومیایی،
در همان جا که دعوت آغاز کرده بود متعفن شد،
                                                              و بوی تعفن اقصای ایمان را فرا گرفت.
شمشیر رستگاری کند شد،
                                  و مسخ شدگان رستگار،
                                                                که گندمی نکاشته بودند
                                                                                              و زنانشان نانی نپخته،
در پس نقاب رستگاری انسان را و عشق را مرده یافتند،
                                                            مومنان همه پیش از پیامبرشان مرده بودند.

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

عکس هایی به مناسبت این روزها

این عکس ها خیلی عبرت آموزن، دیروز ممکنه فردا باز هم تکرار بشه.
تک تک چهره ها هزاران حرف دارن.






۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

نا آرامی ها در مصر وارد ششمین روز خود شد. با وجود وضع مقررات منع عبور و مرور و دخالت ارتش آوای آزادی طلبی همچنان بلند است.
برای خواهران و برادرانمان در مصر دعا کنیم.

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

رصد خورشید

خورشید زیبای ما، معمول ترین جرم آسمانیه که هر روز خواسته و ناخواسته اونو میبینیم. خورشید نزدیک ترین جرم غیر سیاره ای به ما و یکی از زیباترین اجرام برای تماشا و رصد هست. صحنه های طلوع یا غروب خورشید در کنار ساحل دریا از بیاد ماندنی ترین و شاید حتی خاطره آمیز ترین لحظات زندگی هر کسی هستند. با این وجود حتی در زمان طلوع یا غروب به هیچ وجه نباید مستقیم و بدون استفاده از فیلتر مخصوص به خورشید نگاه کرد. شاید عجیب به نظر برسه ولی آسیبی که از تماشای خورشید در زمان طلوع و غروب اون به چشم وارد میشه بسیار جدی تر از وقتهای دیگره که البته دلیلش هم بی پروایی چشم ما در نگاه به خورشید به علت کم نور تر بودن آن در زمان طلوع یا غروبه.
این بار که خونه رفته بودم چون تازه برف زیادی اومده بود هوا کاملا پاک بود و فوق العاده مناسب برای رصد، صبر کردم تا نزدیک ظهر بشه بلکه از سوز سرما کم بشه ولی کم نشد، خلاصه تلسکوپ رو برداشنم و رفتم بالا پشتبون به قصد رصد خورشید.




از این رصد 5 تا عکس زیبا از خورشید و لکه هاش سوغاتی آوردم که میتونید تماشا کنید. لکه های خورشیدی در حقیقت وقوع توفان هایی از شدید ترین فعل و انفعالات هسته ای هست و دما در اون مناطق حتی دها برابر بیشتر از سایر نقاط در سطح خورشیده.

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

یه مدتی که کنارش بزاری برات سخت میشه، باهاش غریبه میشی، برگشتن بهش نه فقط یه همتی که یه اشتیاقی میخواد. بعد که برگشتی تازه میبینی نتیجه اش خیلی به دلت نمیچسبه، ولی خوب بالاخره باید از یه جایی شروع کرد. البته در قیاس مناقشه نیست منظورم شروعه نه پایان ولی بزرگترین هایی که برای امثال من اسطوره محسوب میشن هم از یه نقطه ی کوچیک شروع کردن، همون نقطه ای که از اولین برخورد  قلمشون با کاغذ پدید آمد وقتی میخواستن اونچه تو دلشونه برای اول بار بنویسن ...
نوشتن، از دل نوشتن، با دل نوشتن، برام سخت شده، باش بیگانه شدم، بیشتر از سه ساله که دستم به قلم نرفته، البته اونایی که قبلا خوندن باید نظر بدن کارای قبلیم چطور بوده ولی خودم در مقام مقایسه میگم انصاف که بدی قبلا هرطور بوده الان همونطور هم نیست.
گفتم بزرگایی که اون چیزی رو نوشتن که تو دلشون بوده. حرف دل با بقیه ی حرفا خیلی فرق داره، وقتی از سر دل بنویسی هر کاری هم بکنی به قول شاعر رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون نمیشه مخفی کرد چی میخواستی بنویسی هر قدر هم حاشیه بری و ...
پست اول وبلاگم که به مناسبت بارش برف بود. حالا این قراره مقدمه ی شروع وبلاگم باشه. نمیدونم تو مقدمه چی میگن، میگن منِ نویسنده کیم؟ خوب چه اهمیتی داره خودمم بیشتر از اونچه تو اوراق هویت نوشتن نمیدونم . یا مینویسن این وبلاگ چیه و این جور حرفا که فکر نکنم چیزی باشه بیشتر از یادداشت های گاه و بیگاهی که پیل دل من هوای هندوستان میکنه به اضافه ی مقداری حرف اضافه به مناسبت های مختلف.
حالا که از دلنوشته گفتم و گفتم امیدوارم بتونم حرف دل بزنم خوبه تو این مثلا مقدمه اصلا از نوشته بگم. دست نوشته، فکر نوشته و دلنوشته. فکر نکنم بیشتر از همین سه نوع باشه اگه هست شما بفرمایید لطفا!
دست نوشته که تکلیفش روشنه. ببینید اصلا بهم نمیچسبن یعنی "دست-نوشته" نه "دستنوشته" سر هم که میزاری نا میزون میشه معلومه برای هم نیستن به قول دوستی عزیز، به هم نمیان! دست نوشته برای امرار معاشه یعنی مینویسن که اموراتشون بگذره یا آپارتمانشون بشه خونه ویلایی یا یه ماشینشون بشه دوتا یا چمیدونم از این حرفا دیگه. فرق اساسیش با اون دوتای دیگه اینه که اصلا لازم نیست نویسنده بهش اعتقاد یا باوری داشته باشه یا هیچ قبولش داشته باشه. دست نوشته البته خودش اقسامی داره، دست نوشته ی زوری و دست نوشته ی غیر زوری، دست نوشته ی آب باریکه و  دست نوشته ی پروارگر، دست نوشته ی ادبی و دست نوشته ی بی ادبی، دست نوشته ی فرهنگی و دست نوشته ی بی فرهنگی و هر طور صفتی دیگه ای که خودتون مایلید با یه "با و بی".
اما فکرنوشته تراوشات مغر پر مایه و گرانقدر علمای حوزه و دانشگاه! در جمیع زمینه های خلقت حضرت باری از دین و ورزش و علوم هسته ای بگیرید تا ادبیات و ریاضی و همین طور تا ... حمل و نقل! رو شامل میشه. کاربردشم اینه که یا مثل منو شمایی باید بخونه و پاس کنه یا بالاخره یه مخلوقی پیدا میشه که محض اثبات روشن فکریشم شده بخونه و گاه نقدی هم بنویسه، البته مقصود اولیه نقد بوده ولی افسوس که همه آخرش نسیه از آب در میان. نویسندگان گران قدر این آثار معمولا مهمترین افراد این کره ی خاکین که به هر طریقی که شده باید اهمیت خودشونو جار بزنن. لطفا سو تفاهم نشه فیزیکدانی که به موضوع مطالعه اش عشق میورزه از این دست نیست کتابشم اگرچه فیزیکه و ممکنه جایی هم تدریس بشه ولی بخونی میفهمی از دلش اومده نه از عقل گرانمایه! از روی این همه کتاب های درسی و غیر درسی تشخیص این نوع نوشته و صاحب اثرانشون خیلی راحته.
و دلنوشته که آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. نتیجش اونجایی میشه که خواننده غزلیات سعدی با بند بند وجودش کمد رو احساس میکنه وقتی میخونه "سعدی تو کیستی که در این حلقه ی کمند/ چندان فتاده اند که ما صید لاغریم" البته اصولا تا در کمندی نیوفتاده باشه سعدی نمیخونه، اگرم بخونه اونچه که توجه شو جلب میکنه نظم و قافیه ی ظاهره. دلنوشته لزوما هنری نیست، مثلا یه شعر یا یه متن ادبی اما لزوما حرف دله، حضور نویسنده است در مسئله. اگه کتاب فیزیک باشه هم باشه میشه دید خالقش هر کلمشو با چه عشقی نوشته. نوشتنش خیلی سخته چون این عقل چوبین پای هی میخواد بیاد وسط و اظهار وجود بکنه.
به دلیل هزار جور معذوریت البته همش که امکان نداره ولی دلم میخواد پست هام تو این وبلاگ دلنوشته باشه، یعنی چیزایی که دلم میخواد، که دوست دارم.

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

برف نو، برف نو، سلام سلام

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.

پاکی آوردی - ای امید سپید!-
همه آلوده گی ست این ایام.


راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام


شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

م
رغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!


تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...

خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!


دو-سه هفته ای بود وبلاگ رو ثبت کرده بودم ولی این مدت دائم تو فکر بودم که  وبلاگ رو چطور شروع کنم که خوب بالاخره این برف بارید. چی بهتر از شروع با یاد شاملوی عزیز.