۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

نا آرامی ها در مصر وارد ششمین روز خود شد. با وجود وضع مقررات منع عبور و مرور و دخالت ارتش آوای آزادی طلبی همچنان بلند است.
برای خواهران و برادرانمان در مصر دعا کنیم.

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

رصد خورشید

خورشید زیبای ما، معمول ترین جرم آسمانیه که هر روز خواسته و ناخواسته اونو میبینیم. خورشید نزدیک ترین جرم غیر سیاره ای به ما و یکی از زیباترین اجرام برای تماشا و رصد هست. صحنه های طلوع یا غروب خورشید در کنار ساحل دریا از بیاد ماندنی ترین و شاید حتی خاطره آمیز ترین لحظات زندگی هر کسی هستند. با این وجود حتی در زمان طلوع یا غروب به هیچ وجه نباید مستقیم و بدون استفاده از فیلتر مخصوص به خورشید نگاه کرد. شاید عجیب به نظر برسه ولی آسیبی که از تماشای خورشید در زمان طلوع و غروب اون به چشم وارد میشه بسیار جدی تر از وقتهای دیگره که البته دلیلش هم بی پروایی چشم ما در نگاه به خورشید به علت کم نور تر بودن آن در زمان طلوع یا غروبه.
این بار که خونه رفته بودم چون تازه برف زیادی اومده بود هوا کاملا پاک بود و فوق العاده مناسب برای رصد، صبر کردم تا نزدیک ظهر بشه بلکه از سوز سرما کم بشه ولی کم نشد، خلاصه تلسکوپ رو برداشنم و رفتم بالا پشتبون به قصد رصد خورشید.




از این رصد 5 تا عکس زیبا از خورشید و لکه هاش سوغاتی آوردم که میتونید تماشا کنید. لکه های خورشیدی در حقیقت وقوع توفان هایی از شدید ترین فعل و انفعالات هسته ای هست و دما در اون مناطق حتی دها برابر بیشتر از سایر نقاط در سطح خورشیده.

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

یه مدتی که کنارش بزاری برات سخت میشه، باهاش غریبه میشی، برگشتن بهش نه فقط یه همتی که یه اشتیاقی میخواد. بعد که برگشتی تازه میبینی نتیجه اش خیلی به دلت نمیچسبه، ولی خوب بالاخره باید از یه جایی شروع کرد. البته در قیاس مناقشه نیست منظورم شروعه نه پایان ولی بزرگترین هایی که برای امثال من اسطوره محسوب میشن هم از یه نقطه ی کوچیک شروع کردن، همون نقطه ای که از اولین برخورد  قلمشون با کاغذ پدید آمد وقتی میخواستن اونچه تو دلشونه برای اول بار بنویسن ...
نوشتن، از دل نوشتن، با دل نوشتن، برام سخت شده، باش بیگانه شدم، بیشتر از سه ساله که دستم به قلم نرفته، البته اونایی که قبلا خوندن باید نظر بدن کارای قبلیم چطور بوده ولی خودم در مقام مقایسه میگم انصاف که بدی قبلا هرطور بوده الان همونطور هم نیست.
گفتم بزرگایی که اون چیزی رو نوشتن که تو دلشون بوده. حرف دل با بقیه ی حرفا خیلی فرق داره، وقتی از سر دل بنویسی هر کاری هم بکنی به قول شاعر رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون نمیشه مخفی کرد چی میخواستی بنویسی هر قدر هم حاشیه بری و ...
پست اول وبلاگم که به مناسبت بارش برف بود. حالا این قراره مقدمه ی شروع وبلاگم باشه. نمیدونم تو مقدمه چی میگن، میگن منِ نویسنده کیم؟ خوب چه اهمیتی داره خودمم بیشتر از اونچه تو اوراق هویت نوشتن نمیدونم . یا مینویسن این وبلاگ چیه و این جور حرفا که فکر نکنم چیزی باشه بیشتر از یادداشت های گاه و بیگاهی که پیل دل من هوای هندوستان میکنه به اضافه ی مقداری حرف اضافه به مناسبت های مختلف.
حالا که از دلنوشته گفتم و گفتم امیدوارم بتونم حرف دل بزنم خوبه تو این مثلا مقدمه اصلا از نوشته بگم. دست نوشته، فکر نوشته و دلنوشته. فکر نکنم بیشتر از همین سه نوع باشه اگه هست شما بفرمایید لطفا!
دست نوشته که تکلیفش روشنه. ببینید اصلا بهم نمیچسبن یعنی "دست-نوشته" نه "دستنوشته" سر هم که میزاری نا میزون میشه معلومه برای هم نیستن به قول دوستی عزیز، به هم نمیان! دست نوشته برای امرار معاشه یعنی مینویسن که اموراتشون بگذره یا آپارتمانشون بشه خونه ویلایی یا یه ماشینشون بشه دوتا یا چمیدونم از این حرفا دیگه. فرق اساسیش با اون دوتای دیگه اینه که اصلا لازم نیست نویسنده بهش اعتقاد یا باوری داشته باشه یا هیچ قبولش داشته باشه. دست نوشته البته خودش اقسامی داره، دست نوشته ی زوری و دست نوشته ی غیر زوری، دست نوشته ی آب باریکه و  دست نوشته ی پروارگر، دست نوشته ی ادبی و دست نوشته ی بی ادبی، دست نوشته ی فرهنگی و دست نوشته ی بی فرهنگی و هر طور صفتی دیگه ای که خودتون مایلید با یه "با و بی".
اما فکرنوشته تراوشات مغر پر مایه و گرانقدر علمای حوزه و دانشگاه! در جمیع زمینه های خلقت حضرت باری از دین و ورزش و علوم هسته ای بگیرید تا ادبیات و ریاضی و همین طور تا ... حمل و نقل! رو شامل میشه. کاربردشم اینه که یا مثل منو شمایی باید بخونه و پاس کنه یا بالاخره یه مخلوقی پیدا میشه که محض اثبات روشن فکریشم شده بخونه و گاه نقدی هم بنویسه، البته مقصود اولیه نقد بوده ولی افسوس که همه آخرش نسیه از آب در میان. نویسندگان گران قدر این آثار معمولا مهمترین افراد این کره ی خاکین که به هر طریقی که شده باید اهمیت خودشونو جار بزنن. لطفا سو تفاهم نشه فیزیکدانی که به موضوع مطالعه اش عشق میورزه از این دست نیست کتابشم اگرچه فیزیکه و ممکنه جایی هم تدریس بشه ولی بخونی میفهمی از دلش اومده نه از عقل گرانمایه! از روی این همه کتاب های درسی و غیر درسی تشخیص این نوع نوشته و صاحب اثرانشون خیلی راحته.
و دلنوشته که آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. نتیجش اونجایی میشه که خواننده غزلیات سعدی با بند بند وجودش کمد رو احساس میکنه وقتی میخونه "سعدی تو کیستی که در این حلقه ی کمند/ چندان فتاده اند که ما صید لاغریم" البته اصولا تا در کمندی نیوفتاده باشه سعدی نمیخونه، اگرم بخونه اونچه که توجه شو جلب میکنه نظم و قافیه ی ظاهره. دلنوشته لزوما هنری نیست، مثلا یه شعر یا یه متن ادبی اما لزوما حرف دله، حضور نویسنده است در مسئله. اگه کتاب فیزیک باشه هم باشه میشه دید خالقش هر کلمشو با چه عشقی نوشته. نوشتنش خیلی سخته چون این عقل چوبین پای هی میخواد بیاد وسط و اظهار وجود بکنه.
به دلیل هزار جور معذوریت البته همش که امکان نداره ولی دلم میخواد پست هام تو این وبلاگ دلنوشته باشه، یعنی چیزایی که دلم میخواد، که دوست دارم.

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

برف نو، برف نو، سلام سلام

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.

پاکی آوردی - ای امید سپید!-
همه آلوده گی ست این ایام.


راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام


شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

م
رغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!


تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...

خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!


دو-سه هفته ای بود وبلاگ رو ثبت کرده بودم ولی این مدت دائم تو فکر بودم که  وبلاگ رو چطور شروع کنم که خوب بالاخره این برف بارید. چی بهتر از شروع با یاد شاملوی عزیز.